
ای ستاره
خبر کن ای ستاره یار ما را
که دریابد دل افگار ما را
خبرکن آن طبیب عاشقان را
که تا شربت دهد بیمار ما را
سودای او
قرار زندگانی آن نگار است
که دل در جست و جویش بی قرار است
مرا سودای او دامن گرفته
که این سودا نه آن سودای پاراست
روی خوب
مرا چون تا قیامت یار این است
خراب و مست باشم کار این است
گل صد برگ دید آن روی خوبش
به بلبل گفت گل گلزار این است
خاک عشق
زخاک من اگر گندم برآید
ازو گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
دو بیمار
به حسن تونباشد یار دیگر
درآ ای ماه خوبان بار دیگر
به یک خانه دوبیمارند و عاشق
منم بیمار و دل بیمار دیگر
جام دیگر
بگردان ساقیا آن جام دیگر
بده جان مرا آرام دیگر
اگر یک ذرّه رحمت هست برمن
مکن تأخیر تاهنگام دیگر
شمع سحر
الا ای شمع گریان گرم می سوز
خلاص شمع نزدیکست، شد روز
خلاص شمعها شمعی برآمد
که بر زنگیّ ِ ظلمتهاست پیروز
جان من و تو
بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
به درد عشق تو همخانه گشتم
چو خویش جان خود جان تو دیدم
ز خویشان بهر تو بیگانه گشتم
سرو عشق
خداوندا مده آن یار را غم
مبادا قامت آن سرو را خم
تو می دانی که جان باغ ما اوست
مبادا سرو جان از باغ ما کم
پریزاد
مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم
خرابم، بی خودم، مست جنونم
پریزادی مرا دیوانه کردست
مسلمانان که می داند فسونم
من چه دانم؟
مرا گویی چه سانی؟ من چه دانم
چنینی و چنانی ؟ من چه دانم؟
مرا گویی درآن لب او چه دارد؟
کزاو شیرین زبانی، من چه دانم
نامۀ پنهان
اگر درد مرا درمان فرستی
وگر کشت مرا باران فرستی
دل و جان هردو را در نامه پیچم
اگر تو نامۀ پنهان فرستی
چه کردی؟
کجا شد عهد و پیمان را چه کردی؟
امانتهای چون جان را چه کردی؟
تو را با من چه عهدی بود از اوّل؟
بیا بنشین بگو آن را چه کردی؟
دعای درویش
شنو پندی زمن ای یار خوش کیش
به خون دل برآید کار درویش
یقین می دان مجیب و مستجابست
دعای سوخته درویش دل ریش
نظرات شما عزیزان:
|